از دلتنگی چی میدانی!

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ از دلتنگی چی میدانی! خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

بعضی وقت ها
بی اندازه دلم می گیرد
به وسعت آسمان
که در هیچ آغوشی نمی گنجد
جز آغوش "خدا"



موضوعات: متن های احساسی,

[ بازدید : 4 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 6 آبان 1396 ] [ 7:42 ] [ حسین خاموش ]

[ ]

امروز صبح، عطر تنت به جاده پچیده بود و مرا یکبار دیگر مست و شیدا کرد
با خود برد به گذشته های نه چندان دور
گذشته های مملو از خاطره ها و زیبایی ها
گذشته های که میشد با گرمی آن پر کشید و تا به ثریای زلال رفت
اما
با یک غرور کاذب همه چیز پایان یافت.
تو به جای نامعلوم رخت سفر بستی و
من هم در گوشه ی از شهر گوشه نشین شدم



موضوعات: متن های احساسی,

[ بازدید : 6 ] [ امتیاز : 5 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 20 مهر 1396 ] [ 9:42 ] [ حسین خاموش ]

[ ]

عیدی من
یک بوسه از لبان میگون تو
کافیست



موضوعات: متن های احساسی,

[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 16 آبان 1396 ] [ 7:42 ] [ حسین خاموش ]

[ ]

چرا ای بیوفا به من باور نداری
از درد و رنج من خبر نداری
شده چندی که بیمار تو هستم
به رنگ زرد من نظر نداری



موضوعات: دو بیتی,

[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 15 آبان 1396 ] [ 7:37 ] [ حسین خاموش ]

[ ]

آسمان
با این بزرگیش، روزی دلش تنگ می شود و گلویش را بغض می گیرد
تمام وجودش به لرزه می افتد و جلو اشکهایش را گرفته نمی تواند
چنان گیریه سر میدهد که اشکهایش زمین پهناور را فرا می گیرد
من که خیلی کوچکم.




موضوعات: متن های احساسی,

[ بازدید : 2 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 14 آبان 1396 ] [ 7:20 ] [ حسین خاموش ]

[ ]

خداوندا!
بعضی حرف ها را نمی توان اینجا نوشت
نمی توان به کسی گفت
فقط میتوان قورتش داد
و خودت میدانی که هضم کردن ان چقدر سخت است



موضوعات: متن های احساسی,

[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 13 آبان 1396 ] [ 12:28 ] [ حسین خاموش ]

[ ]

عزیزم!

میدانم نصف شب شده و تو در خواب نازی

اما من با خیالات تو هنوز بیدارم

و نصیب من از عشق تو همین بی خوابی شده

و بس




موضوعات: متن های احساسی,

[ بازدید : 4 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 11 آبان 1396 ] [ 9:09 ] [ حسین خاموش ]

[ ]

شنبه که می شود
به انتظار جمعه می نشینم
به انتظار دیدار تو
اما جمعه هاست که (این جمعه) فرا نمی رسد
و تو این جمعه را به جمعه دیگر و
جمعه دیگر را به جمعه های دیگر وعده میکنی
آخر نمیدانم که این جمعه وصال تو
چی وقت فرا می رسد؟



موضوعات: متن های احساسی,

[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ 7:02 ] [ حسین خاموش ]

[ ]

هنوز وقت سرما و برف و باران نبود اما سردی زود هنگام علی را که در حومه ی شهر، با خانم و دو طفلش بنام های یاسین و زهرا در یک خانه بسیار محقر زندگی میکردند، غافلگیر کرده بود. هوا بسیار سرد شده بود انگار زمستان شده. یکی از روزها که علی تمام روز را زیر باران با کراچی یک تایره اش در بازار گذرانده بود، تا عصر فقط بیست افغانی کار کرد و ساعت چهار عصر با کراچی اش راه خانه را در پیش گرفت. به خانه رسید و هنوز کراچی را از دستش نگذاشته بود که هر دو کودکش، یاسین و زهرا پیشش آمدند و در حالیکه از شدت سرما مثل بید می لرزیدند، به پدر گفتند: "پدر جان! ماره امروز زیاد یخ کد. چی وقت بخاری می شانیم؟ پیش از چاشت با مادر خانه همسایه رفتیم اونا بخاری ماندن و خانه شان خوب گرم اس." علی که تمام روز را زیر باران بود و لباسش تر (خیس) شده و از فرق سر تا انگشتان پاهایش آب می چکید، با دیدن وضع هردو کودکش گلویش را بغض گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد. خاست یاسین و زهرا را تسلی بدهد اما بغض مجال حرف زدن را برایش نداد. با اشاره سر حرفهای یاسین و زهرا را تائید کرد و آنها را به خانه برد. وقتی داخل خانه شد دید که سقف خانه چکک کرده. علی بیشتر از پیش مآیوس شد و خاست با پیاله چایی غم غلط کند. زنش را صدا کرد: " کوثر! کوثر! کجاستی؟ یک پیاله چای بیار که ماندگی مه رفع شود." کوثر که پیش دیگدان مصروف آب جوش دادن بود، جواب داد: "او مردکه آمدی؟ صبر کو تا آب جوش بیاید یک توته چوب نمانده با توته کاغذ ها اب جوش میتم، پیش دیگدان هستم." علی وقتی جواب کوثر را شنید به خود نفرین کرد و چیزی دیگری نگفت. لباس کارش را که تر (خیس) شده بود تبدیل کرد و از گوشه ی اطاق کمپل را گرفت و سری پایش انداخت و یاسین و زهرا را در پهلویش زیر کمپل جاه داد. به فکر غرق شد و در ذهنش در جستجوی چاره ی بود. به این فکر میکرد که پول چوب را از کجاه پیدا کند تا کمی چوب بخرد و به زنش بگوید که بخاری را بنشاند. هنوز در ذهنش راه و چاره ی نیافته بود که صدای کوثر فکر هایش را به هم زد: "او مردکه اینه چای ره آوردم بیگی بنوش که هوا سرد اس زود سرد میشه، ده چی زحمت جوش دادم." علی چای را داغ داغ نوشید و رو به کوثر کرده گفت: "خدا ترا خیر بته گرم آمدم." یاسین و زهرا که زیر کمپل پدر گرم آمده بودند، از زیر کمپل بیرون شده و شروع کردند به بازی و شیطنت در داخل اطاق. هوا تاریک شد و شب فرا رسید. کوثر شمع را در کنج اطاق روشن کرد. یاسین و زهرا بعد ازینکه از شوخی و بازی خسته شدند، دامن مادر را گرفتند و سرو صدا به راه انداختند: "مادر جان ما گشنه شدیم نان بیار، زود شو نان بیار، ما گشنه شدیم." علی از کوثر خواست تا دسترخوان را هموار کند و غذا بخورند. کوثر دستر خوان را پهن کرد و همه دور دسترخوان جمع شدند. عذای شان فقط نان خشک و چای تلخ بود. علی سر دسترخوان هم غرق در فکر بود و کوثر موضوع را از چهره علی می خواند. زهرا که از یاسین بزرگتر و زیرک تر بود اما هنوز از سختی و بد بختی های زندگی چیزی را نمیدانست، رو به مادر کرده گفت: "مادر جان! چرا ما همیشه نان و چای می خوریم؟ همسایه های ما خو برنج، گوشت، کچالو و ..... می خورند و ما همیشه نان و چای می خوریم." مادر که نمیدانست به زهرا چی جوابی بدهد؟ سرش را پائین انداخت. علی رو به زهرا کرده گفت: "عزیزانم صبا بیگاه بخیر هم چوب میارم که گرم شوید و هم کچالو میارم که مادر تان بری تان پخته کند." هردو کودک با شنیدن حرفهای پدر شان به وجد آمده و خنده بر لبان کودکانه شان نقش بست. نان و چای شان را خوردند و کوثر دستر خوان را جمع کرد. علی شان برق نداشتند و از تلویزیون و رادیو خبری نبود و بر خلاف همسایه ها که تا ناوقت شب پای تلویزیون می نشستند، زود خواب می کردند. شمع در کنج اطاق آخرین نفسهایش را میکشید و کوثر با عجله بستر خواب را انداخت و همه خواب کردند. اما یاسین و زهرا شب تا صبح خواب نرفتند. از شدت تب مثل ماهی پیچ و تاب خوردند و تا صبح سرفه کردند. علی تا صبح فکر کرد اما چاره ی نیافت جز گرفتن قرض از یکی اقاریبش بنام (میرویس). کوثر هم تا صبح پلک روی پلک نگذاشت و از دو طفلش پرستاری کرد. شب سرد بلاخره صبح شد. علی صبح زود از جاه بلند شد و بیست روپه افغانی را که روز کار کرده بود، به کوثر داد و گفت: "ای ره بیگی و بری تان نان گرم بیار. مه میرم طرف کار هوا بسیار یخ شده و یاسین و زهرا مریض شده. امو بخاری کهنه را بشوی و بشان. خدا بزرگه تا بیگاه کمی چوب میارم." علی طرف کار رفت و کوثر ماند و دو کودک بیمارش. علی تا ظهر فقط پنجاه روپه کار کرد. فقط پول پنج تا نان خشک را. علی ظهر نان نخورد و با کراچی اش به طرف دوکان میرویس به راه افتاد. بلاخره به دوکان میرویس رسید. میرویس داخل دوکان سر چوکی نشسته بود و بخاری برقی اش روشن بود. علی وقتی داخل دوکان شد، دوگان خوب گرم بود. علی زیر لب گفت: "خوشی به اینا، اینا بگوین که زندگی دارن." سپس خود را جم وجور کرده و با میرویس احوال پرسی کرد. میرویس هم بل مقابل با علی احوال پرسی کرده و علی را در کنار خود پیش بخاری جای داد. علی که در فکر خانه و هردو کودکش بود، با صدای میرویس به خود آمد. "چطو شد ای طرفا آمدی؟ چی گپا و پی خبرا؟" علی با چهره گرفته رو به میرویس کرده گفت: "خیر خیرتی میرویس خان و ادامه داد، راستش پیش تو آمدم تا یک کمی پول برم قرض بتی. کوشش میکنم به زودی پولت را پس بتم." میرویس پرسید: "خیرتی اس؟ پول را چی میکنی؟" علی در جواب گفت: "خیر خیرتی اس. راستش می خاستم کمی چوب به خانه بخرم، خودت میدانی که هوا بسیار یخ شده. امشو اولاد هایم تا صبا از دست سلفه خاب نرفتن." میرویس بعد از چند لحظه سکوت، رو به علی کرده علی گفت: "علی جان خوش آمدی به دوکان اما شرمنده ات، خودت میدانی که ده ای وقتا کار و بار نیست. اگه میداشتم صدقه سرت میکدم." علی که میدانست روزگار میرویس خوب است و به قصه دو سه هزار افغانی نیست، از جواب منفی میرویس متآثر شد اما کوشش کرد تا خودش را پیش میرویس نبازد. علی از جاه بلند شد و با میرویس خدا حافظی کرد. علی درحالیکه خودش را بی اندازه ناتوان می دید، با کراچی اش غرق در فکر به راه روان شد. نمیدانست کجاه برود و چی کند؟ اما باید تا شام مقداری چوب و کمی کچالو به خانه می برد چون به هر دو طفلش وعده داده بود. همین طور غرق در فکر در راه خود روان بود که یکبار یکی از رفیق های قدیمی و صمیمی اش یادش آمد. جا بجا ایستاد و زیر لب گفت: "حسن، حسن. باید پیش حسن بروم. پناه به خدا که حسن جواب منفی نته." حسن رفیق نو جوانی و جوانی علی بود. یکی از با وفا ترین رفیقش. از آنجای که خانه حسن دور بود، علی کراچی اش را در گوشه ی جاده قفل کرد و به مقصد خانه حسن، سوار موتر لینی شد. وقتی به خانه حسن رسید با احتیاط دروازه حویلی را تک تک زد. بعد از چند لحظه، پسری خورد دروازه را باز کرد و به علی سلام کرده پرسید: "شما؟" علی در جواب گفت: "مه علی هستم رفیق حسن. حسن خانه اس؟" پسرک گفت: "بلی" و خود با عجله خانه رفت. بعد از چند دقیقه سر و کله خود حسن پیدا شد. حسن علی را به اغوش کشید و بعد از احوال پرسی او را داخل خانه رهنمایی کرد. حسن چای آورد و هردو رفیق شروع کردند به قصه. بعد از چند دقیقه قصه و یادی از گذشته ها، حسن دست به شانه علی زد و گفت: "هی نامرد! باد از عروسی مارا بیخی فراموش کدی و دیگه از ما خبری نگرفتی." علی در جواب گفت: " نه حسن برادر ای گپا نیس. خودت میدانی که حالی گرفتار زندگی و روزگار شدم. صبا زود از خانه می برایم و شام به خانه میرم." گرچه حسن از علی خوردتر بود اما نگاهایش دقیق تر و تیزبین تر از مسن سفیدان و آدم های بزرگ بود. در حالیکه چشمان حسن به چهره گرفته علی خیره شده بود با خنده به علی گفت: "درسته رفیق جدی نگیر مه شوخی کردم. مقصد جور باشی." چای نوشجان شد و علی دید که حسن دلیل آمدنش را نپرسید، خود رو به حسن کرده گفت: "حسن برادر نمیدانم چی قسم برت بگوم؟ اما روی تو حساب میکنم. تلخی و شیرینی های زیادی را باهم تجربه کردیم و باور دارم مرا درک میکنی." حسن بازهم با دست روی شانه علی زد و گفت: "علی جان چیزیکه در توانم باشه از تو دریغ نمیکنم. بگو از دست مه چی ساخته اس؟ خیرتی اس؟" علی بعد از چند لحظه مکث گفت: " ولا از تو چی پت کنم حسن برادر؟ پیشت بخاطر یک دو هزار افغانی آمدم. اگه داشته باشی برم قرض بتی باز خدا مهربانه کوشش میکنم زود قرضی ات را پس بتم." حسن با لبخند همیشه گی اش رو به علی کرده گفت: "علی جان نگران نباش خدا بزرگه." حسن این را گفت و از جاه بلند شده و به اطاق دیگر رفت. چند دقیقه نگذشته بود که حسن پس آمد و به پهلوی علی نشست و باز شروع کرد به قصه کردن. علی که دلش بخاطر هر دو کودک و زنش بی قرار بود، رو به حسن کرده گفت: "خوب حسن برادر با اجازه مه دیگه میرم. دلم به خاطر خانه نارام اس." حسن با خنده گفت: "علی جان شله نمیشم که شب بشین." حسن دستش را به جیبش برد و مقداری پول به علی داد. علی با دیدن پول ذوق زده شد و خنده بر لبانش نقش بست. از حسن زیاد تشکری کرد و با حسن خدا حافظی کرده و خانه شان را ترک کرد. علی در راه گامهایش را تند تند می گذاشت. عجله داشت تا هرچه زودتر خود را به کراچی اش برساند. ساعت حدود چهارنیم عصر بود که علی خود را به کراچی اش رساند. با عجله کراچی اش را گرفت و به طرف چوب فروشی راه افتاد. وقتی به چوب فروشی رسید، به اندازه توانش کراچی را چوب پر کرد و پول چوب فروشی را پرداخت و با عجله به طرف بازار به راه افتاد تا کمی کچالو بگیرد و به خانه برود. علی از اینکه توانسته بود به وعده اش (وعده ی که به هردو کودکش داده بود) وفا کند، بسیار خوشحال بود. علی میدانست که این مقدار جوب حتی یک ماه را بسنده نیست و زمستان پاه برجاست اما زیر لب گفت: " تا ای چوب خلاص میشه خدا بزرگه." علی نفس نفس زده خود را به خانه رساند. وقتی داخل حویلی شد، زنش را صدا کرد: "کوثر کجایی؟ بیا با مه کمک کن." علی در راه با خود فکر کرده بود وقتی داخل حویلی شود و یاسین و زهرا او را با چوب و کچالو ببینند چقدر خوشحال شوند! اما حالا از یاسین و زهرا خبری نبود. بعد از چند لحظه، کوثر از خانه بیرون شد و به علی مانده نباشی گفت. علی با بی قراری از کوثر پرسید: "یاسین و زهرا کجاین؟" کوثر با حالت گرفته جواب داد: "اونا امروز هم تا بیگاه سلفه کردن. سخت ناجور هستن و حالی خاب هستن." علی جگر خون شد و خسته گی اش را از یاد برد. به کوثر گفت: "تو برو بخاری را روشن کو مه چوب را جاه بجاه میکنم." علی با عجله چوب را جابجاه کرد و داخل اطاق رفت. یاسین و زهرا خواب بودند. دست روی پشانی آنها گذاشت، آنها تب شدید داشتند. کوثر بخاری را روشن کرده بود و کچالو را در دیگ انداخته بود. هوای خانه گرم شده بود اما مریضی یاسین و زهرا علی و زنش را نگران ساخته بود. داکتر و دواخانه نزدیک نبودند و هوا تاریک شده بود. دیگ پخته شد و کوثر دستر خوان را پهن کرد و رفت بالای سری یاسین و زهرا. هردو را صدا کرد: "یاسین! زهرا! بخیزین نان تیار اس. دسترخان هوار شده. بخیزین جان مادر نان بخورین." یاسین و زهرا چشمان شان را باز کردند اما از جاه بلند نشدند و دوباره چشمهای شان را بستند. علی و کوثر سر دسترخوان نشستند اما عذا از گلوی شان پائین نرفت. یکی دو لقمه عذا خوردند و کوثر دسترخوان را جمع کرد. امشب فضای خانه آرام و بی سر و صدا بود. کوثر و علی هردو جگرخون بودند و آرام بالای سر یاسین و زهرا نشسته بودند. یاسین و زهرا هردو هر چند دقیقه بعد، پهلو عوض میکردند و سرفه می کردند. عقربه های ساعت نه شب را نشان میداد. علی رو به کوثر کرده گفت: "دعا کو امشو به خیر تیر شود، صبا یاسین و زهرا را داکتر ببریم." علی پهلوی یاسین و زهرا دراز کشید و کوثر هنوز هم بالای سر هردو بود. چند دقیقه نگذشته بود که علی از شدت خستگی به خواب رفت. کوثر بلند شد و کمپل را روی علی انداخت و خودش پس بالای سر یاسین و زهرا نشست. گاهی دست به پیشانی هردو می برد و گاهی روی قلب هردو. کوثر امشب هم پلک روی پلک نگذاشت. اما علی چنان به خواب عمیق فرو رفته بود که با سرفه های یاسین و زهرا حتی پهلو هم عوض نکرد. ساعت نزدیک دوازده شب بود که سر و صدای کوثر علی را از خواب بیدار کرد. علی شتاب زده از جاه پرید و گفت: "چی شده کوثر؟ چرا داد و بیداد میکنی؟" کوثر که زبانش از ترس بند بند میشد، با دستش به طرف زهرا و یاسین اشاره کرد. علی با عجله کمپل را از روی یاسین و زهرا کنار زد و دستش را روی قلب آنها گذاشت. قلب زهرا نمیزد. علی رنگ از رخش پرید و با عجله بیرون رفت و همسایه ها را خبر کرد. همسایه ها آمدند و دور و بر زهرا جمع شدند. یکی از همسایه ها که زن با تجربه و مسن سفید بود، دستش را بالای قلب زهرا گذاشت. سرش را به علامت ندامت تکان داد و روی زهرا را رو به قبله کرد و روی صورت زهرا دست کشید. کوثر جیغ زد و خود را روی زهرا انداخت. زهرای کوچک بدون خوردن یک لقمه کچالو، برای همیشه خوابید. در نصف شب غوغا برپاه شد. اما علی در گوشه ی اطاق آرام و بی حرکت ایستاده بود. درحالیکه اشک از گونه هایش جاری بود، صورت زهرا را نظاره میکرد و در دلش خود را نفرین میکرد که چرا زودتر فکر چوب را نکرده بود؟ چرا زود تر از امشب کچالو نیاورده بود؟ همسایه ها آب گرم کردند و در تاریکی شب زهرا را غسل دادند. علی آرام و بی حرکت تا صبح زهرای کوچکش را نظاره کرد. حرفهای شب گذشته زهرا علی را از سر تا به قدم آتش میزد. "ما چرا همیشه نان و چای می خوریم؟ امروز ماره بسیار یخ کد." این جملات زهرا، تا صبح به گوش علی طنین انداز بود. شب تاریک و سیا به پایان رسید و هوا کم کم روشن شد. اقارب علی جمع شدند و با همسایه ها یکجاه زهرای کوچک را به قبرستان بردند و دفن کردند. علی خود را روی قبر زهرا انداخت و از ته دل آه پر سوزی کشید. دستانش را بلند کرد به سوی آسمان و فریاد زد: "خدایا! چرا زهرای کوچک را از من گرفتی؟".

پایان



موضوعات: داستان,

[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 9 آبان 1396 ] [ 7:26 ] [ حسین خاموش ]

[ ]

بعد از مدت طولانی

امروز باز یکدیگر را دیدیم
نگاه های مان به هم گره خورد
ضربان قلب مان شدت گرفت
در یک لحظه
خاطرات گذشته مثل رعد و برق
از جلو چشمان مان گذشت
اما بدون کلامی
تو رفتی به راهت و
من هم رفتم به راهم


موضوعات: متن های احساسی,

[ بازدید : 4 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 8 آبان 1396 ] [ 9:55 ] [ حسین خاموش ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ ربات اینستاگرام دانلود آهنگ جدید بهنام بانی بدنسازی خرید عطر مرجع آنتی ویروس ایران ثبت شرکت download free movies
بستن تبلیغات [X]